تبليغاتX
خدایا بشکن این آینه ها را

ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم

 آغاز ویرانی

مرگ ایستاده

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

ابتداي يک پريشانيست حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهايم بي تو باراني ست حرفش را نزن

 آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو

 راهمان با اينکه طولاني ست حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن

خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني

اين شکستن نا مسلماني ست حرفش را نزن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام

رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت |
 آرزوی محال
9
آرزو دارم شبي عاشق شوي


 آرزو دارم بفهمي درد را


تلخي برخوردهاي سرد را


مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني


مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني


مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من


 نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت |
 تنهایی

 

تنهایی

ماه به مظلوميتم نور مي پاشد


و من افتادگي اش را


در كاسه اي آب


نقاشي ميكنم.


بلوغ، بر كاسه ي ترك خورده ي مغزم


فرياد مي زند


و شعورم عريان مي شود.


به خزان پيچك ها ايمان ندارم


اما افسانه غريب عشق مرا به اهتزاز وا ميدارد،


من كه بي گناهي ام


آفتاب را مي گرياند.

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت |
 عشق بیهوده

 مرا به من بگذار

 به خويشتن بگذار

من و تلاطم دريا

تو و صلابت سنگ

من و شکوه تو

اي پرشکوه خشم آهنگ

من و سکوت و صبوري؟

من و تحمل دوري؟

مگر چه بود محبت 

که سنگ سنگش را

به سر زدم با شوق؟!!

من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم

اميد بي ثمري خانه در دلم کرده ست

به دشت وباغ و بيابان

به برگ برگ درختان

و روح سبز گياهان

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ايمان


که عشق بيهودست....!!!

nice

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه نهم آذر 1386 ساعت |
 صدایم کن... در شب باران

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

 

صدايم كن

تا امان يابد عابري خسته در شب  باران

صدايم كن

تا ببالم من در سحرگاهان با سپيداران

از آن سوي خورشيد؛ از آن سمت دريا

صدايم كن           

صدايم كن

صدايم كن

تو لبخند صبحي پس از شام يلدا             

از اين تيرگي ها رهايم كن

سكوت سرخ شقايق ها را

در اين ويراني تو ميداني

غم پنهان نگاه  ما را

در اين حيراني تو ميخواني

صداي باران

نواي ياران 

به لحن تو نميماند

سكوت شب را                                     

ز كوه صحرا 

نواي گرم تو ميراند

در ابهام جنگل كسي راز گل را

به غير از تو نميداند

بخوان از بهاران

كه با ساز باران

كسي چون تو نمي خواند 

صدایم كن...

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت |
 دلم برای تو تنگ است...

دلم برای تـــو تنگ است

 و یادگار نگاهت

در عمق آرزو جاریست

هنوز هم

امید حضورت ، در آینه ها  پیداست

همیشه ،  صفای وجودت ،

کنــــار من خالیست

 هنوز هم

هجوم خيالت

به قلب من  ماندست ،

هنوز

حضور تــــــــو

در بی انتهای خیال من، باقیست

همیشه یادگارنگاهت ،

برای بیکران تنهایی من،  کافیست !

دلم برای تـــــــو تنگ  است.......

 

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت |
 ایمان

 

كسي كه شكوه مي كند
به زندگي ترديد دارد

من ايمان دارم
و رها هستم
و به ارزش هر طعم تلخي كه از فنجان زندگي مينوشم
ايمان دارم
من به زيبايي اندوه كه در قلبم نفوذ ميكند
آگاهم
و ايمان دارم
به لطف انگشتهاي سرد فلزي
كه جسمم را ويران مي كند
و جانم را آزاد
....

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت |
 داستان شقایق
 
 
شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم


گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي


نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي


يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود


و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه


ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت


ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب


مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما


طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد


ازآن نوعي که من بودم


بگيرند ريشه اش را و


بسوزانند


شود مرهم


براي دلبرش آندم


شفا يابد


چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را


بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده


و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه


به روي من


بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من


به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و


به ره افتاد


و او مي رفت و من در دست او بودم


و او هرلحظه سر را


رو به بالاها


تشکر از خدا مي کرد


پس از چندي


هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت


و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت


به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟


در اين صحرا که آبي نيست


به جانم هيچ تابي نيست


اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من


براي دلبرم هرگز


دوايي نيست


واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!


نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و


من در دست او بودم


وحالا من تمام هست او بودم


دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟


نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟


و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت


که ناگه


روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد


دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه


مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت


نشست و سينه را با سنگ خارايي


زهم بشکافت


زهم بشکافت


اما ! آه


صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد


زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد


و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد


نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را


به من مي داد و بر لب هاي او فرياد


بمان اي گل


که تو تاج سرم هستي


دواي دلبرم هستي


بمان اي گل


ومن ماندم


نشان عشق و شيدايي


و با اين رنگ و زيبايي


و نام من شقايق شد


گل هميشه عاشق شد

 


|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت |
 یادم، ترا فراموش

 

مرا، ياد
ترا، فراموش

شرط عشق
شرط هميشه
آنكه باخت : عشق را باخت

آنكه برد : هميشه را برد

دختر : مرا ياد
پسر : مرا ياد

آن شرط بسته شد
چيزي شكسته شد!

 

الهي از من اهي و از تو نگاهي

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت |
 هجرت

 

هنوز نا تمام...

یعنی ; وقت رفتن است

باز همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود

آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان ... چقدر زود ـ دیر می شود. 

 

 

 

 

 

دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و

رویاهای سپیدم را ویران می کند

 

 

 

سه عدد شاخه گل
روی گلدسته نور
در فضايی که ميان من و اندوه من است
با سه گلبرگ لطــــــــــيف
رنگ الماس و بلور
و دلی دوخته همراه نسيم

آسمان ابری نيست
و چراغ خورشيد روشن و سوزان است
من ولی
يک پرستو را
در ميان های و هوی بادها گم کردم !!!!

 

 

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریكی است كهكشانی خواهم دادش
روی پل دختركی بی پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر كلاغی را كاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك
آشتی خواهم داد

آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت...



|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت |
 تولد یک سالگی و یا آغاز دو سالگی...

 

به نام آنکه اشک را آفرید تا فرونشاند آتش دل را

به نام آنکه مهر و محبت را عطا کرد تا عشق زاده شود

به نام آنکه عشق را ارزانی کرد تا زندگی مفهوم یابد...

و به نام آفریننده زیبایی هاُ، خداوند بخشنده و مهربان

 

سلام

دوستان مهربان،همراهان همیشگی یکسال از تولد آئینه دلتینگی های من،کلبه بغض ها و خاطرات تلخ و شیرین من گذشت. با گذشت یکسال از فعالیت این وبلاگ میتوانم به جرات بگویم که ثمره آن تجارب بسیاری از شادی ها و تلخی های زندگی بوده است. آنچه که تا کنون به استحضار رسیده است گوشه ای از دغدغه های ذهنی حقیر در مورد مسائل و مشکلات زندگی بوده است که سعی شده به زبان شعر و نثر تقدیم حضور گردد. همچنین یکسال وبلاگ نویسی موجب شد تا با دوستان وبلاگ نویسی چون  مجتبی عزیز، سیمین مهربان، عاطفه دلسوز، دینای دوست داشتنی، تنهای پر درد، سجاد پر احساس، ریحانه بارونی، مریم عزیز، عدنان پر ذوق،پرتقال کوکی با صفا و ... افراد بی شمار دیگری که ذکر آنان در این مبحث نمیگنجد ، آشنا و همراه شوم تا شاید با توکل به خدا و یاری این عزیزان در این راه بیشتر موفق باشم.لازم می دانم از زحمات تمامی این عزیزان که با ارسال نظر و ایمیل باعث تشویق و ترغیب بیشتر حقیر شدند کمال تشکر را داشته باشم.

دوستان گرامی با نگاهی به کارنامه یکساله این وبلاگ میتوان فهمید که سعی گردیده به مرور زمان از بار کمی آن کاسته و از لحاظ کیفی ارتقاء یابد. اما اینکه تا چه حد در رسیدن به این مقصود موفق بوده و یا اینکه به بیراهه کشیده شده بستگی به قضاوت شما عزیزان دارد.

در پایان خداوند متعال بابت تمامی نعمتها یی که ارزانی داشته شکر میکنم و خواستارم در آستانه دومین سال فعالیت این توان را در من قرار دهد تا بیش از این بتوانم در کاری که انجام میدهم موفق باشم و نیز از وجود دوستان خوبی مثل شما بهره مند شوم.

                                                                                               

                                                                                                

                                                                                                   یا حق 

 

 

 

 

شگفتا ! وقتی که بود نمیدیدم،

وقتی میخواند نمی شنیدم،

وقتی دیدم که نبود ... وقتی شنیدم که نخواند ...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال،

در برابرت، میجوشد و میخواند و مینالد، تشنه آتش باشی و نه آب،

و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی

بخار شد و به هوا رفت، و آتش

کویر را تافت و در خود گداخت

و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید،

تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،

و بعد ،

عمری گداختن از غم نبودن کسی، که تا بود،

از غم نبودن تو ، می گداخت.

 

 

خدايا!

ذهنم پريشان است

قلبم بيقرار است

افکارم شوريده اند و

درمانده ام

پس رشته زندگيم را

به دستهاي امن تو مي سپارم

توفان ميخوابد...

و آرامش تو حکمفرما ميشود

 خــــــــدايــــــا!

اگر صلاح تو بر من در سوختن من است ميسوزم

خدايا شکرت....
با همه سختي ها...
با همه غم ها...
با همه بغض ها...
و با .........
 
نیایش

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت |
 پشت هیچستان

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرنداز گل واشده دورترین بوته ی خاک.
روی شنها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح;
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود.
زنگ باران به صدا می آید....
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیاییدمبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من....!!
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت |
 گل عشق
گل سرخي رابه من بخشيد و رفت  
عاقبت برعشق من خنديد ورفت  
اشك درچشمان سردم حلقه زد   
بي مروت گريه ام راديد و رفت ...
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت |
 آهنگ جدایی

تو میرفتی و آهنگ غم انگیز قدمهایت به سویم باز می آمد، و اندوه جدایی خرمن گلهای عشقم را خزان میکرد.

تو می رفتی و من با اشکهایم شعله های آتش اندوه را خاموش می کردم.

تو می رفتی و من با دستهایم هزاران موج حسرت را درون بستر آغوش سردم جای میدادم و من هم ، با دریغی تلخ...

آهنگ جدایی سرود بی وفایی را به سوگ عشق می خواندم.

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت |
 آشنایی دوستانه

 

در یک آشنایی دوستانه
                                ما با هم دست دادیم
تو فقط دست دادی
                                و من . . .
                    همه چیز از دست دادم.
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت |
 کاش میشد

 كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت

كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت

كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست

با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت |
 دانه های اندوه


پشت شيشه برف می بارد
پشت شيشه برف می بارد
در سكوت سينه ام دستی
دانه اندوه می كارد...
 
 

 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت |
 یه دل شکسته کی می خره؟

یه دل شکسته دارم
کی می خره؟
دوستم میگفت : یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.
آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم
تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک
تابلو مغازه خیلی قدیمیه طوری که اصلآ معلوم نیست چی نوشته
فقط کلمه قلب ویه کلمه که نصفش پیداست، ابد.. که اونم به هزار مصیبت
میشه خوندش
صاحب مغازه یه پیرمرده
نشسته رو یه صندلی و داره با یه تکه نخ محکم یه قلب رو وصله میزنه
وای چه قدر قلب اینجاست!!
بزرگ ،کوچیک،متوسط
یه سریشون تو شیشه الکل و یه سری هم خشک کرده و زده به دیوار
- سلام پدر.
-من پدر کسی نیستم.
- ببخشید پس چی صداتون بزنم؟
-هیچی ،اصلآ لازم نیست منو صدا بزنی.
- با این دلها چیکار میکنی؟
- از آدمای فضول خوشم نمیاد.
-یه دل آوردم واسه فروش
چند بار شکسته؟
- مگه مهمه؟
-بله،هر چی کمتر بهتر
- با اینها چیکار میکنی؟
-مگه نمیبینی؟
- آره خوب ولی واسه چی اینها رو جمع میکنی؟
-بده اون دلتو ببینم چند می ازه، اون رو ورانداز میکنه و زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنه:
این دو تا درست میشه، این یکی خیلی بزرگه...
چند دقیقه فکر میکنه
-دل خودته یا پیداش کردی؟از کسی خریدی؟
- نه مال خودمه! چند میخریش؟
قیمتی نداره.
- من اگه بخوام یکی ازت بخرم چند میدی؟
بستگی داره.
- به چی؟
-کدومش رو بخوای
- مثلآ اون
-فروشی نیست!
 - چرا؟
-عتیقست!
- مال کی بوده؟
مجنون
- خب اون
-فروشی نیست.
- آخه چرا مگه مال کیه؟
سواد داری زیرش نوشته که .....
- خب اون چی؟
اون اصلآ فروشی نیست.
- مال کیه؟
مال خودمه!
با خنده پرسیدم:
- مال رومئو رو نداری؟با خشم نگام کرد و با عصبانیت گفت: قلب فرنگی ندارم!
- حالا مال منو چند می خری؟
-یه کلام 5هزار تومن! چشام از کاسه زد بیرون،آخه چرا؟!
-قلبت خیلی وصله داره، چندتاش هم اصلآ درست نمیشه، آدم معروفی هم که نیستی.
- خب نیستم ولی عاشق که هستم.
با مسخره پوزخندی زد و گفت:
-عاشق ، یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد!
این قلبهایی که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن!پس تو چرا هنوز زنده ای؟
نه قلبت به دردم نمیخوره.
دلم رو ازش پس میگیرم و بر میگردم تو راه همش به جمله های آخر پیرمرد فکر میکردم((یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد این قلبهایی که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟))
به خونه که رسیدم یه راست به تختم اومدم و خوابیدم
تو خواب دیدم که دارم با قلبم صحبت می کنم
اون میگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجیح میدی، هیچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو...
بعد هم زد زیر گریه
از خواب پریدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار میکردم
دوستت دارم دوستت دارم
دیگه هیچ وقت نمی ذارم حتی یه خراش کوچیک روت بیفته
قلبم تند تند میزد سرم رو رو متکا گذاشتم و با تکرار جمله دوستت دارم به خواب رفتم
به خواب آرومی رفتم یه خواب ابد...      
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک سنگ می زنند و گنجشک ها جدی جدی می میرند .ادمها شوخی شوخی زخم می زنند و قلبها جدی جدی می شکنند .تو شوخی شوخی لبخند می زنی و دیگران جدی جدی عاشق می شن..............
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت |
 دل دیوانه تنها

سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!

منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را، مدران!

مکن ای خسته، در اين بغض درنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!

پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکيست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکيست

ديدی آن را که تو خواندی به جهان يارترين
سينه را ساختی از عشقش، سرشارترين
آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلازارترين شد! چه دلازارترين؟

نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند،
نه همين در غمت اين گونه نشاند؛
با تو چون دشمن،دارد سر جنگ!
دل ديوانه تنها، دل تنگ!

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زيسته اي،سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سر افراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون،رنگ
دل ديوانه تنها،دل تنگ!

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت |
 تو هم بگذر ...
                         در این دنیا که حتی ابر هم نمیگرید به حال ما
                           همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
                          شگفت از این عزیزانی که هم آواز من بودند
                              به سوی اوج ویرانی پر پرواز من بودند
                             گره افتاده در کارم  به خود کرده گرفتارم
                       به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
                         رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
                      همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردم
                        فقط اسمی به جا مانده از آن چه بودم وهستم
                         دلم چون دفتری خالی قلم خشکیده بر دستم
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت |
 مروارید سپید ...
دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و

رویاهای سپیدم را ویران می کند
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت |
 به دلم می گویم ...
به دلم مي گويم
شايد اين شعر فرو سوخته از شمع شبم،
شايد اين نامه که بر باد نوشتم بر دوست،
بر تن باد بماند و به دستش برسد نيمه شبي
شايد اين درد مدام به سر انجام رسد،
شايد اين رنج هميشه، به سحر هم نرسد،
وتن خوني و رنجور و پر از تاول من،
ره خود يابد و از حادثه بيرون بشود نيمه شبي
شايد اين خانهء بي رونق رؤياهايم،
شايد اين کلبهء تاريک و خموش،
از سر معجزه اي آينه باران بشود نيمه شبي

به دلم مي گويم،
مدتي هست دعا مي خوانم،
مدتي هست نگاهم به تماشاي خداست،
مدتي هست اميدم به خداوندي اوست
نغمهء اشک مرا گوش خدا مي شنود،
شايد اين قفل دروغين كه به بغضم زده ام،
با سر نيشتر خاطره اي باز شود،
شايد اين گريهء آرام، فغاني بشود نيمه شبي
مرغ جانم هوس رنگ پريدن دارد،
و من بندي رؤياي زمين،
قفسي جنس قناعت بر او ساخته ام

به دلم مي گويم،
قفسم کم رمق است،
شايد اين دخمهء بي پنجره در هم شکند،
شايد اين عمر قفس گونه به پايان برسد نيمه شبي
به دلم مي گويم، به دلم مي گويم،

و دلم مي گويد :
همه اينها وعده ست،
همه اينها سخنانيست که من ميدانم،
از براي غم هر روزهء من مي گويي،
پر از شايد و ايکاش و اگر، پر ناباوريند

به دلم مي گويم،
عازم يک سفرم، سفري دور به جايي نزديک
سفري از خود من تا به خود
       شايد اين بار سفر چارهء کارم بشود
شايد اين وعدهء بيهوده، به جايي برسد نيمه شبي
     ...    
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت |
 ...

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت |
 خدایا...
                                           خدایا
 
                                           آنکه در تنهاترین تنهاییم
                                                   تنهای تنهایم گذاشت
                                                                خواهشی دارم...
                                         تو در تنهاترین تنهاییش
                                                       تنهای تنهایش نذار
 
 
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت |
 تنها گناه
دستهایت تکیه گاهم بود و نیست
عشق تو پشت و پناهم بود و نیست
حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم
چیز سبزی در نگاهم بود و نیست
عشق این سرمایه بازار دل
آب این روی سیاهم بود و نیست
یاد ان ایام مشتاقی بخیر
عاشقی تنها گناهم بود و نیست

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت |
 تقدیم به ...
و نفس تكراري ست
آسمان خيره به دستان زمين
و دلم پر شده از دست دعا
روي اين فرصت سبز
گامهاي دل من پر اندوه
جاي دستان تو در گوشه قلبم خالي ست