ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم



رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتداي يک پريشانيست حرفش را نزن
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بي تو باراني ست حرفش را نزن
آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو
راهمان با اينکه طولاني ست حرفش را نزن
دوست داري بشکني قلب پريشان مرا
دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن
خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني
اين شکستن نا مسلماني ست حرفش را نزن
حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام
رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن


مرا به من بگذار
به خويشتن بگذار
من و تلاطم دريا
تو و صلابت سنگ
من و شکوه تو
اي پرشکوه خشم آهنگ
من و سکوت و صبوري؟
من و تحمل دوري؟
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را
به سر زدم با شوق؟!!
من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم
اميد بي ثمري خانه در دلم کرده ست
به دشت وباغ و بيابان
به برگ برگ درختان
و روح سبز گياهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ايمان
که عشق بيهودست....!!!

دلم برای تـــو تنگ است
و یادگار نگاهت
در عمق آرزو جاریست
هنوز هم
امید حضورت ، در آینه ها پیداست
همیشه ، صفای وجودت ،
کنــــار من خالیست
هنوز هم
هجوم خيالت
به قلب من ماندست ،
هنوز
حضور تــــــــو
در بی انتهای خیال من، باقیست
همیشه یادگارنگاهت ،
برای بیکران تنهایی من، کافیست !
دلم برای تـــــــو تنگ است.......


به زندگي ترديد دارد
من ايمان دارم
و رها هستم
و به ارزش هر طعم تلخي كه از فنجان زندگي مينوشم
ايمان دارم
من به زيبايي اندوه كه در قلبم نفوذ ميكند
آگاهم
و ايمان دارم
به لطف انگشتهاي سرد فلزي
كه جسمم را ويران مي كند
و جانم را آزاد
....



ترا، فراموش
شرط عشق
شرط هميشه
آنكه باخت : عشق را باخت
پسر : مرا ياد
آن شرط بسته شد
چيزي شكسته شد!


یعنی ; وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود
آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان ... چقدر زود ـ دیر می شود.

دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و
رویاهای سپیدم را ویران می کند

سه عدد شاخه گل
روی گلدسته نور
در فضايی که ميان من و اندوه من است
با سه گلبرگ لطــــــــــيف
رنگ الماس و بلور
و دلی دوخته همراه نسيم
آسمان ابری نيست
و چراغ خورشيد روشن و سوزان است
من ولی
يک پرستو را
در ميان های و هوی بادها گم کردم !!!!
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریكی است كهكشانی خواهم دادش
روی پل دختركی بی پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر كلاغی را كاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت...

به نام آنکه مهر و محبت را عطا کرد تا عشق زاده شود
به نام آنکه عشق را ارزانی کرد تا زندگی مفهوم یابد...
و به نام آفریننده زیبایی هاُ، خداوند بخشنده و مهربان
سلام
دوستان مهربان،همراهان همیشگی یکسال از تولد آئینه دلتینگی های من،کلبه بغض ها و خاطرات تلخ و شیرین من گذشت. با گذشت یکسال از فعالیت این وبلاگ میتوانم به جرات بگویم که ثمره آن تجارب بسیاری از شادی ها و تلخی های زندگی بوده است. آنچه که تا کنون به استحضار رسیده است گوشه ای از دغدغه های ذهنی حقیر در مورد مسائل و مشکلات زندگی بوده است که سعی شده به زبان شعر و نثر تقدیم حضور گردد. همچنین یکسال وبلاگ نویسی موجب شد تا با دوستان وبلاگ نویسی چون مجتبی عزیز، سیمین مهربان، عاطفه دلسوز، دینای دوست داشتنی، تنهای پر درد، سجاد پر احساس، ریحانه بارونی، مریم عزیز، عدنان پر ذوق،پرتقال کوکی با صفا و ... افراد بی شمار دیگری که ذکر آنان در این مبحث نمیگنجد ، آشنا و همراه شوم تا شاید با توکل به خدا و یاری این عزیزان در این راه بیشتر موفق باشم.لازم می دانم از زحمات تمامی این عزیزان که با ارسال نظر و ایمیل باعث تشویق و ترغیب بیشتر حقیر شدند کمال تشکر را داشته باشم.
دوستان گرامی با نگاهی به کارنامه یکساله این وبلاگ میتوان فهمید که سعی گردیده به مرور زمان از بار کمی آن کاسته و از لحاظ کیفی ارتقاء یابد. اما اینکه تا چه حد در رسیدن به این مقصود موفق بوده و یا اینکه به بیراهه کشیده شده بستگی به قضاوت شما عزیزان دارد.
در پایان خداوند متعال بابت تمامی نعمتها یی که ارزانی داشته شکر میکنم و خواستارم در آستانه دومین سال فعالیت این توان را در من قرار دهد تا بیش از این بتوانم در کاری که انجام میدهم موفق باشم و نیز از وجود دوستان خوبی مثل شما بهره مند شوم.
یا حق

شگفتا ! وقتی که بود نمیدیدم،
وقتی میخواند نمی شنیدم،
وقتی دیدم که نبود ... وقتی شنیدم که نخواند ...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال،
در برابرت، میجوشد و میخواند و مینالد، تشنه آتش باشی و نه آب،
و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی
بخار شد و به هوا رفت، و آتش
کویر را تافت و در خود گداخت
و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید،
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،
و بعد ،
عمری گداختن از غم نبودن کسی، که تا بود،
از غم نبودن تو ، می گداخت. 
خدايا!
قلبم بيقرار است
درمانده ام
به دستهاي امن تو مي سپارم
و آرامش تو حکمفرما ميشود
اگر صلاح تو بر من در سوختن من است ميسوزم




تو میرفتی و آهنگ غم انگیز قدمهایت به سویم باز می آمد، و اندوه جدایی خرمن گلهای عشقم را خزان میکرد.
تو می رفتی و من با اشکهایم شعله های آتش اندوه را خاموش می کردم.
تو می رفتی و من با دستهایم هزاران موج حسرت را درون بستر آغوش سردم جای میدادم و من هم ، با دریغی تلخ...
آهنگ جدایی سرود بی وفایی را به سوگ عشق می خواندم.



كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت
كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت
كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست
با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت



سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را، مدران!
مکن ای خسته، در اين بغض درنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکيست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکيست
ديدی آن را که تو خواندی به جهان يارترين
سينه را ساختی از عشقش، سرشارترين
آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلازارترين شد! چه دلازارترين؟
نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند،
نه همين در غمت اين گونه نشاند؛
با تو چون دشمن،دارد سر جنگ!
دل ديوانه تنها، دل تنگ!
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زيسته اي،سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سر افراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون،رنگ
دل ديوانه تنها،دل تنگ!






رفتي اي مونس جان با غم هجران چه كنم
ارزوي دل من گشته به حرمان چه كنم
از فراق رخ تو دل شده زندان بلا
ارزو بس به دل گشته به زندان چه كنم
با تو بودم چو گل و شاد به باغ و به بهار
بي تو با افت پاييز و زمستان چه كنم
عهد و پيمان ز ازت دلم با دل تو
بعد از اين با دل بگسسته ز پيمان چه كنم
غم دل را همه دم مرهم و درمان بودي
بگذشت درد دلم از همه درمان چه كنم
به سفر رفته اي چون يوسف كنعان ز برم
گر نيايي به برم يوسف كنعان چه كنم
از فراق رخ تو ديده ي من گشته پر اب
بي تو من با دل و با ديده ي گريان چه كنم
رفته اي از بر ليلي تو مشو غافل از او
كه دو دستش شده كوتاه ز دامان چه كنم