تبليغاتX
خدایا بشکن این آینه ها را

ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم

 عاشقانه
 

When I think of you...

Even the dried flowers become....

....more fragrant ??

Even the wild storm become.....

.....tiny pat on me??

When I dream of you...........

The sharpen stones on my ways...

.....become shining sands..

The broken pieces of my mind...

.....become glittering stars....

The tiny hut of mine become......

......glazing shrines...

 
When I touch you......

The shining dimples in your cheek

.....become golden clues...

The greedy rosy lips become

......shivering peg of wines...

And I can't!!!, I can't tell you more

...... and more, I want to keep....

Those very close to my mind.....
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت |
 Be Happy...

 
 

 



Jumbo-Sized Hug !, Cute Hugs Greeting Cards 
Take Your Beloved In Your Arms..., Cute Hugs Electronic Cards
 
U R Really Special !, Cute Hugs E-Cards
 
A Hug To Say...You're Beary Special !, Free Cute Hugs Greetings
 
I Want To Hold You Close...., Cute Hugs Cards
 
Want A Squeeze..., Send A Cute Hug Card
 
For Ur Bestest Pal !, Send A Virtual Hug Card
 
Especially For Your 'Love'..., Free Cute Hugs Postcards
 
For Granny !, Send A Cute Hug Greetings
 
You've Touched My Life..., Cute Angels Postcards
 
Thinking Of You..., Cute Angels E-Cards
 
A Warm Tight Hug..., Cute Angels E-Greetings
 
A Special Hello !, Free Cute Angels Cards
 
You're An Angel..., Free
 Cute Angels Greetings
 
You Are My Angel !, Free Cute Angels E-Greetings


 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 دل نوشته 4

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 دل نوشته 3

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 دل نوشته 2

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 بی تاب

تو راگم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سردو سنگینند..
وچشمانم
که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمیدانی چه غمگینند..
چراغ روشن شب بود
برایم چشم های تو
نمی دانم چه خواهد شد!
پراز دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
هزاران بار،در هر لحظه میمیرم...

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 اگه من بزرگ بشم...

راس ميگن كه بعضيا
واسه شام شبشون
مرغ بريون مي خورن؟
يا كباب بره رو
سرسفره، لاي نون
باكارد وچنگال مي برن؟
راس ميگن كه بعضيا
بالشاشون پر قوست
غصه بزرگشون
ريزش چن تار موست؟
راس ميگن كه بعضيا
پنيرو دوس ندارن؟
لاي نون بربري
كاكائو
شهد وعسل
گردو وماست مي ذارن؟
ماهي رو خام مي خورن؟
ميگو هم خوردنيه؟
موزو با پوست مي خورن؟
آ بو با گوشت مي خورن؟
راس ميگن كه بعضيا
خونه دارن؟
توي خونه واسه سگ
ياگربه شون لونه دارن؟
راس ميگن؟
من كه باور ندارم
آخ
اگه من بزرگ بشم
اگه جيبام پر از پول هاي كاغذي يشه
واسه آبجي كوچكم
پيرهن گدار مي خرم
واسه داش بزرگه ام
گاري چرخ دار مي خرم
واسه قبر آقاجون
گل هاي خوب خوب مي برم
مي برم مادرمو زيارت امام رضا
بشينه
زير گنبد طلا
گريه كنه
واسه خوشبختي آبجي كوچكم دعاكنه
بعدش هم به من بگه
پسرم پير بشي
اما زمين گير نشي
اگه من بزرگ بشم
آخ
اگه من بزرگ بشم

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 آتش وجود

 

کاش وقتي به تو مي انديشم،
قطرات اشک مي گذاشت تا تو را در خيالم خوب نظاره کنم!
کاش زبانم و دلم ياري ام مي دادند تا با تکرار نام تو،
آتش وجودم را براي لحظاتي خاموش کنم
و حتي اگر شده لحظه اي به آرامش برسم...

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 

My Heart Is Your's
 
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 زندگی زیباست
 
زندگی زیباست دوست من
اگر باور نمی کنی , لحظه ای را تصور کن که
آدامست می پرد توی گلویت , نفست می گیرد و صورتت سیاه می شود
 و حس می کنی الان است که بمیری
داغ میشوی و همه جای تنت را عرق سردی می پوشاند
دستت را به هر چیز که نزدیکت باشد چنگ میزنی و چشمانت از حدقه می زند بیرون
 آنوقت کسی می زند به پشت ,  "  گرومب "
 و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت می پرد بیرون
و بعد ,
با تمامی وجودت نفسی عمیق میکشی
و اگر ذره ای احساس داشته باشی حس می کنی که
 زندگی چقدر زیباست ...

عشق زیباست دوست من
وقتی خسته از کار می آیی خانه
همسرت , یک لیوان چای داغ برایت میریزد
و یک لیوان هم برای خودش
 چای را که می خواهی بخوری , قند پیدا نمی کنی برای خوردن
 و همسرت , با دست جلوی دهانش را میگیرد و می گوید : وای , قند نداریم ...
 و تو می خندی و می گویی :
- چای تلخش خوشمزه تره
 و وقتی هر دو چای تلخ می خورید و تو با صدای بلند می خندی , همسرت انگشتش را می گذارد روی لبت و می گوید :
 ... - هیس ، دخترمون تازه خوابیده
 
تنهایی زیباست دوست من
مثل همان لحظه ای که توی اتاقت تنها نشسته ای , و آدامست را باد می کنی
 آنقدر که اندازه یک بادکنک می شود
و بعد می ترکد و می چسبد به تمام صورت
 و تو خنده ات میگیرد
 و آهسته لایه های نازک آدامس را از روی پوست صورتت , بر می داری ...

 مرگ زیباست دوست من
 لحظه ای را تصور کن که نشسته ای روی صندلی
 دستهایت را چین و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است
 و قلبت ,
خسته از تپیدن , سرش درد می کند
صدای خنده چند کودک از حیاط خانه به گوش می رسد
و تو با چشم های بسته , خواب روزهای جوانی ات را می بینی
 خواب می بینی دوباره جوان شده ای
و این بار جوانی ات با گذشته هم فرق می کند
 هر قدمت , مثل پریدنی می ماند بلند و سبک
چند قدم می دوی و بعد ,
 شناور و سبکبال , روی ابرها غلت می زنی
دیگر نقرس و دیسک کمر و تنگی شریان , اذیتت نمی کند
 و چشم هایت هم خوب , همه چیز را درک می کند
 تولدت مبارک ...
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 با تو
با تو لحظه ها م پر از نور
بی تو تاریک و سرده
مثل خورشید حضورت
دنیا دور تو میگرده
گلهای سرخ تو باغچه
همشون ارزونی تو
منو از خودم گرفته
عشق آسمونی تو
همه ترسم از اینه
تورو از دست بدم آخر
کاشکی خیلی پیش از اینها
عشق من تورو میدیدم
آخه من تو شهر چشما ت
به خود خودم رسیدم
اومدی با طرن صبح
از یه شهر دور وبی نام
تو یه تعبیر قشنگی
واسه ی تموم خوابام
مثل خواب معبدی دور
که پر از راز ونیازه
پرم از محبت تو
پرم از یه عشق تازه
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 delamo shekasti
رفتی  ولی  اینو  بدون
هرجا باشی دوست دارم
هنوز  برای  دید نت
به رویا هام پا می ذارم
دل منو شکستی
وقتی تنهام گذاشتی
کاش میدونستم که تو
هیچ وقت دوسم نداشتی
دل منو شکستی
اما یادت بمونه
که هیچ کسی مثل من
قدر تو نیست بدونه
چقدر دلم میسوزه
عمری دروغ شنیدم
با این همه صداقت
آخر به هیچ رسیدم
منو بگو دلم رو
پاک به تو باخته بودم
نفهمیدم روی آب
خونمو ساخته بودم
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 
تحمل کردن زیباست
اگر قرار باشد روزی به تو برسم
انتظار آسان است
اگر قرار باشد دوباره تو رو ببینم
زندگی شیرین است
اگر قرار باشد مزه دستای تو رو بچشم
مشکلات حل میشود
اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم
اشک ها همه به لبخند تبدیل میشود
اگر قرار باشد تو رو یک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک
فقط اگر ببینم خیال رفتن داری
اما دوستت دارم
از پشت این همه فاصله
از پشت این همه حرف
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 اونا
تو مث اونا نباش اونا مارو دوست ندارن
تو اتاقشون گل مصنوعی بیشتر میذارن
تو مث اونا نباش چون زیر بارون نمیرن
مث لیلی نمیشن تو خواب مجنون نمیرن
تو مث اونا نباش اونا واسم بس نبودن
اونا مث نقش معبدا مقدس نبودن
تو مث اونا نباش اونا شکستن بلدن
به حساب خود خواهیم نذارولی اونا بدن
تو مث اونا نباش اونا ازم جدا شدن
بی دلیل شکستن و رفتن و بی وفا شدن
تو مث اونا نباش مثل همین حالات بمون
خیلی آروم وزلال و با وفا ومهربون
تو مث اونا نباش تا این چشا باز نشه خیس
بگو مثل اونا نیستی هم بکو هم بنویس
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 سفر
 
 
سفر نرو چشم  انتظارم  نذار
بیا تو باز سر روی شونم بذار
میخوام تموم عمرمو من خاک پایت کنم
چشمامو من بدم برات جون و فدایت کنم
بذار که خوب نگات کنم
برای آخرین بار
نمی تونم بهت بگم
خدا تورونگهدار
هرچی که تو دلم بود
چه صادقانه گفتم
نذارکه بیشتر از این
به پای تو بی افتم
سفر نرو چشم  انتظارم  نذار
بیا تو باز سر روی شونم بذار
میخوام تموم عمرمو من خاک پایت کنم
چشمامو من بدم برات جون و فدایت کنم
حقیقت و واست بگم
به آخر خط رسیدم
اینو بدون از همه کس
تو زندگیم دل بریدم
نمیدونی چقدر دلم
تنگ برای دید نت
برای مهربونیات
نوازشات بوئیدنت
تا جون دارم همیشه پا به پاتم
تا دم مرگم که باشه من یکی باز فداتم 
 
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 
 
 

 

 

 

 

 

 
بگذار آن باشم که با تو در کوهسار گام بر می دارد،    Let me be the person that you walk with in the mountains,
بگذار آن باشم که با تو در گلزار گل می چیند،     Let me be the person that you
pick flower with,
بگذار کسی باشم که احساس درون با او می گوید،    Let me be the person that you tell all your inner fellings to,
بگذار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی،    Let me be the person that you
 talk to in confidence,
بگذار کسی باشم که در غم،سوی او می آیی،   Let me be the person that you
turn to in sadness
بگذار کسی باشم که در شادی با او می خندی،    Let me be the person that you smile with in happiness
بگذار کسی باشم که به او عشق می ورزی،   Let me be the person that you love
 
 
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 
 
 
يه روز چندتا جوون جمع مي شن ! ماشين باباهه رو دو در مي کنن مي گن بزنيم بريم
شمال !
سوار ماشين مي شن پسره استارد مي زنه رفيق مي گه :
بزن بريم به سرعت برق و باد بزن بريم از اينجا !
بزن بريم عشق و داد و بيداد بزن بريم از اينجا !

همينطوري داشتن مي رفتن يکي از بچه ها عقب ناراحت نشسته بود يکي از بچه ها بهش مي گه : چته ؟ ناراحتي چرا ؟ مي گه : بابا منو برداشتين اوردين اینجا من نامزد داشتم ، دوستش داشتم عاشقش بودم :
دوباره عشق دوباره گوشه گيرم
همينو بس دوباره سر بزيرم
نميشه پنهون بشم دست دلم رو شده

بد رفيقش بر مي گرده مي گه اي بابا عشق کدومه :
تو اين دنياي ديوونه کسي عاشق نمي مونه
ببين ساختن چه قدر سخته ولي ويروني آســــونــــه !

همين جور داشتن مي رفتن يه دفه تصادف مي کنن
يارو راننده پياده مي شه خيلي عصباني مي گه :
ديوونه ديوونه | ديوونه ديوونه
ديوونه شو ديوونه !
ديوونه ديوونه | ديوونه ديوونه
ديوونه شو ديوونه ديوونه ديوونه !!!

بعد دعواشون مي شه زنگ مي زنند پليس مياد
پليسه به بچه ها مي گه : بابا شما مقصرين حالا دارين دعوا هم مي کنيد ...
بچه ها مي گن بابا ما که کاري نکرديم
پليسه بر مي گرده مي گه :
شهر و به هم ريختي ديگه چـي مي خواي !
خلاصه بچه ها پشيمون مي شن مي گن بياين بر گرديم اين کارا آخر عاقبت نداره ...
يکي از بچه ها مي گه من اصلا زنگ مي زنم خونه رديفش مي کنم !
زنگ مي زنه خونه مادرش گوشي رو بر مي داره مي گه : بفرماييد
پسره مي گه :
مــــنو ببـــــــخش منــــــو ببـــــــخش
مــــنو ببـــــــخش

مي خوام که با تو باشم نمي تونم جدا شم !
بعد مادرش مي گه : اين چه حرفيه پسرم ؟ :
تو عزيز دلمي | تو عزيز دلمي
تو عزيز دلمي | تو عزيز دلمي ...
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 آدمک
 

آدمـک آخــرِ  دنيــاست، بخند

آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند

آن خـدايي که  بـزرگش خوانـدي

به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند

دستخطي  کـه  تـو را عاشـق کرد

شوخـيِ  کاغــذي  ماسـت، بخند

فکر کن   دردِ  تـو  ارزشـمند است

فکر کن  گريـه چـه  زيباست، بخند

صبحِ فردا به  شبت  نيست که نيست

تـازه  انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــهء  آغــاز نخوان

به خــدا  آخــر  دنيـاست، بخند

J

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 
 
Image hosting by TinyPic
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 نیایش
 

 
Image hosting by TinyPic           khodaya mara az  nemathaye donya va akherat har do bahremand gardan va az shekanjeh atashe dozakh negahdar(Ghorane karim)
 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 

گفتگو با خدا

در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم
خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد
خدا خنديد : وقت من بي نهايت است
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكيشان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
دست هاي خدا دستانم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد
همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم
اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 لیلی
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .

ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري

ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 

دوستت دارم ....
تا آسمان قدری بلند شود ....
2
 

می خواهم تورا دوست بدارم ، ای بانوی من
...... در روزگاری
..... که عشق معلول شده است
...... و زبان معلول
...... و کتابهای شعر معلول
نه درختان یارای ایستادن بر پای خود دارند
نه گنجشکان توان دارند که از بالهای خود بهره ببرند
نه ستاره ها می توانند
..... بی روادید جابه جا شوند
*
می خواهم تورا دوست بدارم
پیش از آنکه آخرین غزال
از غزالهای آزادی منقرض شود
و آخرین نامه
..... از نامه های دلباختگان
و بازپسین چکامهء مکتوب به زبان تازی
...... بر دار شود
*
می خواهم تورا دوست بدارم
پیش از انکه دستور العملی فاشیستی صادر شود
..... که در بوستانهای عشق بسته شود
می خواهم با تو یک فنجان قهوه بنوشم
...... پیش از آنکه قهوه را
...... و فنجانها را مصادره کنند
می خواهم با تو دو دقیقه بنشینم
..... پیش از آنکه پلیس مخفی ما را از جا بلند کند
می خواهم تورا به بر بگیرم
پیش از آنکه دهانم را
...... و بازوانم را بازداشت کنند
می خواهم در پیشگاه تو گریه کنم
پیش از آنکه بر اشکهای من
...... گمرک ببندند
*
می خواهم تورا دوست بدارم ، ای بانوی من
تا بر ارابهء زمان سوار شوم
و تقویمها را تغییر دهم
و بر ماهها و روزها نامهایی دیگر بگذارم
و ساعات جهان را تنظیم کنم
با ضرباهنگ گامهای تو
و رایحهء عطر تو
که پیش از ورود تو
..... در قهوه سرا می پیچد
*
تورا دوست دارم ای بانوی من
در مقام دفاع از حق توسن
...... در شیهه کشیدن چنان که خود می خواهد
و از حق زن .... در انتخاب شهسوار خود
...... چنان که خود می خواهد
و از حق ماهی .... در شنا کردن
..... چنان که خود می خواهد
و از حق درخت .... در تغییر برگهای خود
...... چنان که خود می خواهد
و از حق ملل در تغییر حاکمان خود
...... هرگاه که خود می خواهند

«نزار قباني»

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت |