تبليغاتX
خدایا بشکن این آینه ها را

ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم

 کاش...
 
 

کاش هیچ کس تنها نبود

کاش دیدنت رویا نبود

گفته بودی میمانم

اما رفتی........

و

گفتی اینجا جا نبود

من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو

ولی گویا بالی نبود

یک نفر آمد صدایم کردو رفت

با صدایش آشنایم کرد و رفت

پشت پر چین شقایق که رسید

ناگهان تنها رهایم کرد و رفت

 
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت |
 ...

من در این شهر دلم می گیرد

من از اینجا و هرچه در آن  است ..................... بیزارم

من از اینجا و همه تلخی آن  .............. گله در دل دارم

مرکبی میخواهم بگریزم

مأمنی میجویم     .................... واسه آرام دل رنجورم

اینجا :

قلبها از مهر تهی است !

شادمانی « حرف » است !

گریه « استمراری » است!

صداقت پوچ است و غیرت افسانه !

مهربانی هیچ است !

و عشق چقدر بیگانه !

دوستی مرده ی این سامان است !

و گذشت !!!!!!!!!!

اینجا !

محبت سالهاست که بار خود را بسته است !

من از این دشت مصیبت زده خواهم کوچید

به سفر خواهم رفت !

به همانجا که صدا می آید ؛

آشنائی که مرا میخواند

باید از هرچه زنده گی است ، گریخت

باید از هرچه بستگی است ، گسست

باید آسوده شد از اینهمه هیچ !

از غم عالم پست

آنطرفتر صدا می آید ؛

آشنائی که مرا میخواند

منکه از هرچه هست دل کندم ؛

کوله بار سفری می بندم ؛

وه ! که از این سفر چه خرسندم !

 

..... آخر خط ....... نقطه .


 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت |
 ...

نگران نيستم.

سهمی هم نمی خواهم ديگر.

تنها برايم باران بفرست.

بر جاده های غربت قدم زدن باران می خواهد،

برای پوشاندن شبنم چشم ها!

 

هر قدر جلو تر می رويم،

کوچکتر می شويم.

تنها گاهی بزرگ شده ايم،

برای دردهای بزرگتر!

 

اما من،چيزی نمی گويم

سهمی نميخواهم.

 

برايم نور بفرست.

خورشيد هم گاهی چنان کوچک می شود که نور می خواهد

 

دروغ گفته اند.

آسمان همه جا يک رنگ نيست.

اين جا نقطه کور دنياست.

نور می خواهد،

باران می خواهد. 

برای شبنم چشمهايم،

يا تو؛

يا باران!

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت |
 سکوت مرگبارم...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسيار مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكی سازد

گلويم سوتكی باشد

به دست كودكی گستاخ و بازيگوش

و او

يكريز و پی در پی

دم گرم و خوشش را درگلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند در من

سكوت مرگبارم را...

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت |
 خدایا...

هر دمي چون ني، از دل نالان، شكوه‌ها دارم

روي دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهي‌ست، از دل خونين

لحظه‌هاي عمر بي‌سامان، مي‌رود سنگين

اشك خون‌آلوده‌ام دامان، مي‌كند رنگين

به سكوت سرد زمان، به خزان زرد زمان

نه زمان را درد كسي، نه كسي را درد زمان

بهار مردمي‌ها دي شد

زمان مهرباني طي شد

آه از اين دم سردي‌ها، خدايا

نه اميدي در دل من، كه گشايد مشكل من

نه فروغ روي مهي، كه فروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهي، كه ناله‌اي خرد با آهي

داد از اين بي‌دردي‌ها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي

كه گرد غم زدل شويد

كه بگويم راز پنهان

كه چه دردي دارم بر جان

      واي از اين بي‌همرازي، خدايا

وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد

همچو شراره از دل آذر بر شد و خاكستر شد

    يك نفس زد و هدر شد

يك نفس زد و هدر شد، روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد

يارا...

دل نهم ز ناشكيبي

  با فسون خود فريبي

چه فسون نافرجامي، به اميد بي‌انجامي

 واي از اين افسون‌سازي، خدايا

 

.......................

 گريه ام  مي گيرد.

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت |
 آن شب...
شب زيبايي بود
آن شبي را كه در آن حس كردم
دل من پر زد و سويت آمد
آن شبی کز سر شب تا به سحر
بلبل باغ دلم نغمه برايت ميزد
هيچ يادت هست ؟
آن شبي را كه در ديدگانت چه تب آلود چه مست
رفت تا عمق دلم را كاويد
حاليا رفته اي و باز منم
كه به ياد تو و آن عشق عزيز
رفته ام باز به آن نقطه به شب
رفته ام تا كه بجویم دل پر مهرت را
رفته ام تا كه بجويم نور پر مهر سيه چشمت را
ولي افسوس كه ديگر حتی
سايه اي زان رخ پر مهر توام نيست كه من بسپارم به هوايش دل را
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت |
 قصه درد

 

بر چهره ی تو شرم نمایان شدنی نیست

هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست

دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجودم

قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست

ایمان تو بر معجزه ی عشق دروغ است

فرعون ِ  ستم کار ِ مسلمان شدنی نیست

افتاده دل ِ بت شکن ِ معبد ِ چشمت

درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست

ویران نشده خانه ام از سیل ِ غم ِ تو

کاشانه ی بردوش ، که ویران شدنی نیست

انگشتر خاتم هم اگر داشته باشی

دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست

ازخوردن ِ سیب تنت ای دختر ِ شیطان

این آدم ِ مغرور پشیمان شدنی نیست

بیهوده چرا منکر ِچشمان تو باشم

عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست

این قصه ی تکراری ماه است و پلنگی

این قصه ی دردی است که درمان شدنی نیست

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت |
 ...
 

چیزی نگو قسم نخور تموم حرفات یه دروغه
کسی نگفت خودم دیدم خونه قلب تو شلوغه
چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود
حس می کنم نبودی و بودنتم یه قصه بود
تو دیگه مردی و این حرف آخره
بذار عشق تو از خاطرم بره
فکر می کردم قلبت مال منه
اما انگار صد شاخه می پره
اسمتو پاک کردم از تو دفترام
بی خودی قسم نخور دیگه سخته برام
ترو باور داشتمو میخواستمت
چرا آتیش کشیدی همه باورام
کسی نگفت بهم من خودم می دیدم
اما راستشو بخوای یچیزی نفهمیدم
چرا وقتی ترو از عشق خالی دیدم
بجای گریه بحالت میخندیدم
شایدم واسه اینه که دیگه بی ارزشی
واسه ی همه عروسک نمایشی
توکه میگذری ساده از این همه عشق
لیاقت نداری دیگه با من باشی

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت |
 ...

 

این غم که تو صدامه
زخم شب گریه هامه
یاد یه عشقه کهنس
که هنوزم باهامه
با ما که راه نیومد
این روزگار نامرد
صدای من به جز تو
رو هر دلی اثر کرد
غصه و اشک و حسرت
اول مشق عشقه
ما رو همه می دونن
که مشکی رنگه عشقه
کاشکی می شد یه روزی
بشی تو مهربونم
سر بذاری رو شونم
خودم برات بخونم
دلم برات تنگ شده جونم
می خوام ببینمت نمی تونم
بین مادیوارای سنگی
فاصله یک عمر می دونم
پنجره ی چشمای تو
کاشکی به چشمام وا بشه
این بغض چند ساله ی من
از تو گلوم رها بشه
من که فراموش کردنت
چرا و اما داشت برام
بابای بارونت می شم
بیا و گم کن گریه هام
با صد دلم با صد تنم
با صد تمام زندگیم
از تو دوباره من شدم
با تو حروم شد زندگیم
با صد دلم با صد تنم
ای سرپناه خستگیم
آرامش وچود من
بی حروم شد زندگیم
از یه بغض قدیمی
ببین کجا رسیدم
میون این جمعیت
هرگز تورو ندیدم
چه باشی چه نباشی
از عاشقی می خونم
تا آخرین عمرم
یه مشکی پوش می مونم

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت |
 رفتی ای...

رفتی ای فصل قشنگ و سرخ و کال

رفتی ای زيبا ترين تقويم سال

رفتی ای يک روز در گل وا شدن

رفتی ای يک هفته را زيبا شدن

بی تو در آواز من رودی نماند

بر لبم گلهای داوودی نماند

بی تو آتش اضطرابم می دهد

بی تو تنهايی عذابم می دهد

اف بر اين ساعات سرد و وازده

اف بر اين آيينه سودا زده

رفتی ای از ياس پر آوازه تر

رفتی ای از نسترن ها تازه تر

رفتی و من در گلی يخ بست و مرد

رفتی و آيينه ام را گريه برد

رفتی و من گريه کردم در اذان

مثل باران زير پلک ناودان

گريه کردم تا تکانهای درون

گريه کردم تا کنار مرز خون

مثل گلهای بهار دامنت

گريه کردم در شميم شيونت

تا پليدی در نگاهت پيس شد

تا تنم از اشک رحمت خيس شد

بی تو من آلاله ای آواره ام

خسته ای در سنگلاخ خاره ام

بی تو دور از من جوانی می شود

ارغوانم زعفرانی می شود

بی تو لحن زنده بودن مبهم است

بی تو رفتار سرودن مبهم است

بی تو درياها ز ماهی می روند

بی تو آبيها سياهی می روند

بی تو طعم واژه بودن گس است

بی تو مفهوم شقايق نارس است

بی تو لادن ها اسير لالی اند

بی تو گلدانهای زنبق خالی اند

بی تو آتش مظهر آلودگيست

بی تو گل در معرض فرسودگيست

بی تو طوفان در شراع لحظه هاست

زندگانی ارتجاع لحظه هاست

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت |
 قلبتو بردارو برو

YYYYYYYYYYYY  

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت |
 احساس...

سر پر شورم

در قلبم غوغایی برپاست

نمیدانم کیستی و اهل کجایی

ولی میدانم که با من خیلی آشنایی

و چه حرفهایی دارد این قلب بی قرار

همه برای رسیدن به تو

اما میترسم

اشکم سرازیر میشود

با تمام احساسم

با تمام شوری که در قلبم برپاست

و تمام کلماتی که در مقابل چشمانم رژه میروند

باز هم همه برای رسیدن به تو

اما میترسم از اینکه برایم مجالی باقی نماند

میترسم که آنچه در دلم جاری ست

قبل ازآنکه برسد به زبانم

مرا همه فرصت ها به پایان رسیده باشد

و دیگر هیچ نماند رمقی در من

و صدایم در گلو خفه شود

و هیچ یک به سوی تو نیاید

باز هم اشکهایم سرازیر شده اند

آه...

چه شد مرا که این قدر بیقرارم

 

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت |
 بریز ای...
بریز ای اشک ناکامی بریز از بی سرانجامی که نفرین دلی قلب شکسته پس این بی سرانجامی نشسته که آه سوز سینه مهربونی سر راه مرا از پیش ساخته دلم رنجیده از زخم زبون ها به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها خیال کردم یکی دل سوزمونه اگه موندیم توی کار زمونه خیال کردم یکی داره هوای کار ما رو برای گریه هام دلم میسوزونه دلم رنجیده از زخم زبون ها به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت |
 حسرت
 

شبی غمگين شبی بارانی و سرد

                                              مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در  حسرتش ماند  

                                              مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهايی غريب است

                                             ببين با غربتش با من جه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

                                            که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهميد

                                           اگر چه تا ته دنيا صدا کرد...

    

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت |
 ای...
تو را دوست میدارم نمی دانم چرا ،

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من ،

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام ،

چه کسی مرا دوست می دارد ؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم ،

ای شقایق زندگی ام ،

ای تنها ستاره آسمان قلبم ،

ای زیباترین زیبای محبت ،

ای بهانه خواب شبهایم ،

ای تنها نیاز زنده بودنم ،

ای آغاز روز بودنم ،

ای نیمه پنهان من ،

و تو ای معشوقه من ،

تو را با تمام وجود ،

                                   دوست دارم و

                                                 می پرستم

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت |
 گفته بودی....

شايد تو گفته بودی:

روزی مسافری از اينجا می گذرد

مسافری با زخمی در سينه

و ناله ای بی صدا

ولی اين را امروز شنيدم

 

 

تو بودی و لحظه هايی تلخ

لحظه های تحمل و ترس

لحظه های بارش در بی کسی های پنجره

يا لحظه ای که تصوير خون و صورت تو

در آينه هزار تصوير شد

 

شايد تو گفته بودی:

که اشک من بی فايده است

و ابرهای خاکستری جدايی را

هرزه بادی فقط احتياج است.

 

نه  نه..

تو گفته بودی

من نشنيدم.

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت |
 برای دلم
 

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تورو تنها نمی ذاشتم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم.

دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم

از تو که با یه نگاهت زیرو رو شد روزگارم.

دارم از تو مینویسم..دارم از تو مینویسم..دارم از تو مینویسم.

موقع نوشتن و...وقت اسم گذاشتن و.......

کسی رو جز تو نداشتم....اسمی جز تو نمی ذاشتم.

هرچی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم...

ا گه شعر عاشقونه گفتم..عشق تو باعثشه

اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه...من تمومه قصه هام قصه توست......

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت |
 مرگ من...
تو مرا دار زدی

زیر افسرده ترین کاج

کنار دیوار

درمیان همه دلواپسی از فاصله ها

ودل آینه ها

تو مرا خوب زدی

به دلم چوب زدی

وبه من می گفتی:

مرگ تو باور عشقی است که باید می مرد

تو مرا دار زدی

وبه پرپر شدنم هم گفتی:

برو از زندگی ام

برو ای پوسیده

نکند بوی فساد تن تو

رخنه ای سرد به ایام بهارم بکند

تو مرا دار زدی

زیر افسرده ترین کاج

کنار دیوار

وبه من می گفتی:

مرگ تو باور عشقی است که باید می مرد............

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت |
 حسرت زدگی

من به آوارگی ابر ونسيم


من به سرگشتگی ‌آهوی دشت


من به تنهايی خود می مانم


من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی


گيسوان تو به يادم می آيد ...


من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی


شعر چشمان تو را می خوانم ...


چشم تو چشمه شوق


چشم تو ژرفترين راز وجود

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت |
 سراب من
دوای بی کسی هایم

بیا بر روی راه سخت و بی پایان اندوهت

برای من

سرابی باش

نمی گویم مرا هر شب

به آغوشت پناهی ده

فقط رحمی کن و یک شب

بیا روءیای خوابی باش

نمی گویم بیا اینجا

نمی گویم به هر صبحی

برایم آفتابی باش

فقط بهر خدا یک شب

به روی زخم سخت دل

بیا و

التهابی باش.....

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت |
 آسمان دلم
آسمانم ابری است

وچه سنگین شده دل

روی دیوار اتاقم اینجا

هیچ یادی ز تو نیست

دستهایم خسته

راه فردا بسته

و خوراکم اینجا

لقمه ای سرد شد از نان و غمت

آسمانم ابری است

خبر از باران نیست

روح من پیر شده

سخت می نالد از این رسوایی

می زند بر در و دیوار

که راهی یابد

مرد از تنهایی

روی دیوار اتاقم اینجا

هیچ یادی ز تو نیست

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت |
 دل من میترسد...

آسمان تاريک است

و شبی بی مهتاب

می خروشد دريا

می خروشد آرام

نه صدايی ، نه هراسی ، نه کسی

و نه حتی موجی

که بر آرد فرياد

آسمان تاريک است

دل من می ترسد

همه اينجا خوابند

من و دل بيداريم

و به تنهايی بی علت خود می گرييم

اشک های من و دل

روی خاک افتاده

خاک بی احساس است

خاک سرد است هنوز

با دلم می گويم : کاش اينجا بودی

می دانم که هر اندازه که دلتنگ نباشم خوب است

اما ، کاش می دانستی

که چه تنگ است دلم

 

من تمام شب را

با به ياد آوری ياد تو می رقصيدم

تا طلوع خورشيد

تا غروب آواز

لحظه ی محو حضور تو از اندیشه ی من

و چه گرم است هنوز

روی اين خاک عزيز

بدنم از هوس حس هم آغوشی تو ...

 

 

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت |
 کاش...

كاش تنها بودم

در ته دره ي نوراني شعر

در دل غار پر از مرگ هراس

 

كاش تنها بودم

كاش فرياد برآرم آرام

و بخوانم شعري

كه بلرزاند اعصاب خدا

 

شايد از روي محبت يا قهر

قلب بيمار مرا رام كند

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت |