آسمان امشب به حالم مويه کن
روح تبدار مرا ٬ پاشويه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم
گريه کن در مجلس ختم دلم
گريه کن بر من که روحم تير خورد
شانهء احساس من شمشير خورد
شوخ چشمی بی شکيبم کرده است
با خودم ٬ حتی ٬ غريبم کرده است
شوخ چشم است و دلم در چنگ اوست
هرچه هست از چشم پر نيرنگ اوست
او شبی آمد مرا ديوانه کرد...!
او مرا يک باغ بی پروانه کرد
آن بلا ٬ آن درد خوب سينه سوز
از کجا آمد ٬ نمی دانم هنوز
شايد از ته توی جنگلهای راز
شايد از پشت کپرهای نياز
آمد و بر بام روحم پر کشيد
از سر پرچين قلبم پر کشيد
آمد و من پيش پايش گم شدم
از جنون ورد لب مردم شدم
آمد از دردش پرم کرد و گذشت
بی وفا سيلی خورم کرد وگذشت
مثل شمع بزم آبم کرد و رفت
عشوه ای کرد وخرابم کرد ورفت
رفت وطاق عشق من آوار شد
رفت ومنصور دلم ٬ بر دار شد
رفت و کوه طاقتم را باد برد
يوسف اميد من در چاه مرد
ای دل شوريده مستی می کنی؟!
باز هم شبنم پرستی ميکنی؟!
رام هر کس کی شود آهوی دشت؟
ای دل بيچاره ديدی برنگشت؟!
بعد از اين زهر جدايی را بخور
چوب عمری بی وفايی را بخور
من که گفتم اين بهار افسردنيست
من که گفتم اين پرستو مردنيست
من که گفتم ای دل بی بند و بار
عشق يعنی رنج ٬ يهنی انتهار
عشق خونت را ٬ دواتت ميکند
شاه باشی٬ عشق ماتت ميکند
آه... عجب کاری به دستم داد دل!!!
هم شکست و هم شکستم داد دل...






آهای تو، با تو ام تو که بر پهنه ی این کویر بی رمق تکیه کردی. هیچ فهمیدی که تنها امید بارانم تو بودی. 






