تو هم بگذر ...

در این دنیا که حتی ابر هم نمیگرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
شگفت از این عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پر پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردم
فقط اسمی به جا مانده از آن چه بودم وهستم
دلم چون دفتری خالی قلم خشکیده بر دستم
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت |






