تبليغاتX
خدایا بشکن این آینه ها را

ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم

 هجرت

 

هنوز نا تمام...

یعنی ; وقت رفتن است

باز همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود

آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان ... چقدر زود ـ دیر می شود. 

 

 

 

 

 

دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و

رویاهای سپیدم را ویران می کند

 

 

 

سه عدد شاخه گل
روی گلدسته نور
در فضايی که ميان من و اندوه من است
با سه گلبرگ لطــــــــــيف
رنگ الماس و بلور
و دلی دوخته همراه نسيم

آسمان ابری نيست
و چراغ خورشيد روشن و سوزان است
من ولی
يک پرستو را
در ميان های و هوی بادها گم کردم !!!!

 

 

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریكی است كهكشانی خواهم دادش
روی پل دختركی بی پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر كلاغی را كاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك
آشتی خواهم داد

آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت...



|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت |