صدایم کن... در شب باران
صدايم كن
تا امان يابد عابري خسته در شب باران
صدايم كن
تا ببالم من در سحرگاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد؛ از آن سمت دريا
صدايم كن
صدايم كن
صدايم كن
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا
از اين تيرگي ها رهايم كن
سكوت سرخ شقايق ها را
در اين ويراني تو ميداني
غم پنهان نگاه ما را
در اين حيراني تو ميخواني
صداي باران
نواي ياران
به لحن تو نميماند
سكوت شب را
ز كوه صحرا
نواي گرم تو ميراند
در ابهام جنگل كسي راز گل را
به غير از تو نميداند
بخوان از بهاران
كه با ساز باران
كسي چون تو نمي خواند
صدایم كن...
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت |


