تبليغاتX
خدایا بشکن این آینه ها را

ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم

 تنهایی

 

تنهایی

ماه به مظلوميتم نور مي پاشد


و من افتادگي اش را


در كاسه اي آب


نقاشي ميكنم.


بلوغ، بر كاسه ي ترك خورده ي مغزم


فرياد مي زند


و شعورم عريان مي شود.


به خزان پيچك ها ايمان ندارم


اما افسانه غريب عشق مرا به اهتزاز وا ميدارد،


من كه بي گناهي ام


آفتاب را مي گرياند.

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت |
 عشق بیهوده

 مرا به من بگذار

 به خويشتن بگذار

من و تلاطم دريا

تو و صلابت سنگ

من و شکوه تو

اي پرشکوه خشم آهنگ

من و سکوت و صبوري؟

من و تحمل دوري؟

مگر چه بود محبت 

که سنگ سنگش را

به سر زدم با شوق؟!!

من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم

اميد بي ثمري خانه در دلم کرده ست

به دشت وباغ و بيابان

به برگ برگ درختان

و روح سبز گياهان

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ايمان


که عشق بيهودست....!!!

nice

|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه نهم آذر 1386 ساعت |