تنهایی
ماه به مظلوميتم نور مي پاشد
و من افتادگي اش را
در كاسه اي آب
نقاشي ميكنم.
بلوغ، بر كاسه ي ترك خورده ي مغزم
فرياد مي زند
و شعورم عريان مي شود.
به خزان پيچك ها ايمان ندارم
اما افسانه غريب عشق مرا به اهتزاز وا ميدارد،
من كه بي گناهي ام
آفتاب را مي گرياند.
|+| نوشته شده توسط یونس و ... در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت |



