تبليغاتX
خدایا بشکن این آینه ها را

ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم

 چه کنم

رفتي اي مونس جان با غم هجران چه كنم
ارزوي دل من گشته به حرمان چه كنم
از فراق رخ تو دل شده زندان بلا
ارزو بس به دل گشته به زندان چه كنم
با تو بودم چو گل و شاد به باغ و به بهار
بي تو با افت پاييز و زمستان چه كنم
عهد و پيمان ز ازت دلم با دل تو
بعد از اين با دل بگسسته ز پيمان چه كنم
غم دل را همه دم مرهم و درمان بودي
بگذشت درد دلم از همه درمان چه كنم
به سفر رفته اي چون يوسف كنعان ز برم
گر نيايي به برم يوسف كنعان چه كنم
از فراق رخ تو ديده ي من گشته پر اب
بي تو من با دل و با ديده ي گريان چه كنم
رفته اي از بر ليلي تو مشو غافل از او

كه دو دستش شده كوتاه ز دامان چه كنم


|+| نوشته شده توسط یونس و ... در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت |